با هر کسی که می تونی حرف می زنی.. راجع به چیزی که آرزوی داشتنش رو داری! هر کسی از نگاه خودش راه های مختلفی رو بهت پیشنهاد می کنه و اونا رو میذار سر راهت. همه حرفها رو می شنوی و همه راه ها رو توی ذهنت مرور می کنی تا حداقل از زعم خودت بهترین راه رو انتخاب کنی و انتخاب می کنی تا برسی به اون آرزو، به چیزی که حست بهت می گه فقط تویی که قدر داشتن چنین چیزی رو می فهمی.
چیزی از انتخابت نمی گذره که می فهمی به کاهدون زدی، اونم ناجور... خیلی ناجور.
و این توی̗ همیشگی هستی که خودتو مچاله می کنی یه جایی مثل زیر زندگی یا توی خودت، تا از شرّ̗ همه کس و همه چیز خلاص شی.
خسته ای... اشتباه پشت اشتباه... انگار محتوم به اینی که سراغ هر چی بری، -حتی آرزوت- همش مثل آوار روی سرت خراب شه.
به خودت حق می دی قُرقُر کنی... چی می خواستی، چی شد!؟
تصور تو همیشه این بوده که با علاقه و دوست داشتن می شه به هر چیزی که آرزوش رو داری، خاصیت "دست یافتنی" بهشون داد، اما همیشه̾ خدا برعکس این موضوع بهت ثابت شده.
درسته که تو هیچوقت بی گدار به آب نزدی، ولی زمین و زمان انگاری دست به دست هم دادن تا تو مدام اشتباه کنی. گرچه بعد از تمام اشتباهاتت به این نتیجه رسیدی که حاصلی قابل تامل عایدت شده، اما راستش همیشه هم که نمی شه با شعار زندگی کرد، می شه؟
صدایی توی ذهنت و قلبت هست که آزارت می ده... صدایی شبیه به دونه های گاه و بی گاه بارون روی شیرونی̗ زنگ زده̾ یک خونه قدیمی که انگار می خواد چیزی رو بهت گوشزد کنه یا آویزه گوشت.. چیزی که تو نمی فهمیش...!
بالاخره تو باید یه روز چوب زبل بازی ها و زرنگ بازی هات رو می خوردی تا تب و تابت و این شر و شورت و این غرورت، فرو می ریخت... اما درست جایی این اتفاق افتاد که نباید...
گاهی لازمه اتفاقی بیفته که آدم بیشتر از هر وقته دیگه، فکر کنه... در اون صورت شاید فرصتی پیش بیاد برای تماشـــا و برای ســـکوت.....
بعد از این همه اشتباه پی در پی، بالاخره نوبت̗ این رسیده که با خودت خلوت کنی تا در ادامه مسیر زندگیت، راهت رو به سمتی بکشونی که با قامتی راست قدم برداری نه با قامتی خمیده.